امام حسین علیهالسلام در آینهی شعر فارسی
میدانِ عشق
عشق بازی کار هر شیاد نیست
این شکار دام هر صیاد نیست
عاشقی را قابلیت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است
عاشق از معشوق اول سر زند
تا به عاشق جلوهی دیگر کند
تابه حدی که بَرَد هستی از او
سر زند صد شورش و مستی از او
شاهد این مدعی خواهی اگر
بر حسین و حالت او کُن نظر
روز عاشورا در آن میدان عشق
کرد رو را جانب سلطان عشق
بار الها! این سرَم این پیکرم
این علمدار رشید این اکبرم
این سکینه این رقیه این رباب
این عروس دست و پا در خون خضاب
این من و این ذکر یارب یاربم
این من و این نالههای زینبم
پس خطاب آمد ز حق، کی شاه عشق
ای حسین ای یکّه تاز راه عشق
گر تو بر من عاشقی ای محترم
پرده بر کش من به تو عاشقتَرَم
خود بیا که میکشم من ناز تو
عرش و فرشم جمله پا انداز تو
لیک خود تنها نیا در بزم یار
خود بیا و اصغرت را هم بیار
خوش بوُد در بزم یاران بلبلی
خاصه در منقار او برگ گلی
خود تو، بلبل، گل علی اصغرت
زودتر بشتاب سوی داورت
* ناصر قاجار
صحنهی کربلا
خُرَّم دلی که منبع انهار کوثر است
کوثر کجا ز دیدهی پر اشک بهتر است
نام حسین و کرب و بلا هر دو دلرباست
نام علی اکبر از آن دلرباتر است
رفتم به کربلا به سر قبر هر شهید
دیدم که مرقد شهدا مُشک و عنبر است
هر یک مزار مرقدشان چهار گوشه است
شش گوشه یک ضریح در آن هفت کشور است
پرسیدم از کسی سببش را به گریه گفت
پایین قبر حسین، قبر اکبر است
نزدیک نهر علقمه دیدم یکی شهید
گفتم چرا جدا ز شهیدان دیگر است
گفتا خموش باش که عباس نوجوان
منظور او ادب به جانب برادر است
رفتم به خیمه گاه شنیدم به گوش دل
آن جا فغان زینب مظلوم اطهر است
برگشتم از رواق و شدم وارد حرم
دیدم که چشم نوح نبی، جای حیدر است
* ناصر قاجار
آیهی نور
ای ز داغ تو روان خون دل از دیدهی حور
بیتو عالم همه ماتمکده تا نفخهی صور
ز تماشای تجلاّی تو مدهوش کلیم
ای سَرت سِرِّ انا اللّه و سنان نخلهی طور
دیدهها گو همه دریا شو و دریا همه خون
که پس ازقتل تو منسوخ شد آیین سرور
شمع انجُم همه گو اشک عزا باش و بریز
بهر ماتم زده کاشانه چه ظلمات و چه نور
دیرِ ترسا و سَرِ سبط رسول مدنی
آه اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور
تا جهان باشد و بوده است که داده است نشان
میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور
سر بیتن که شنیده است به لب آیهی کهف
یا که دیده است به مشکات تنور آیهی نور
قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت
حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور
غرق دریای تحیر ز لب خشک تو نوح
دست حسرت به دل از صبر تو ایوب صبور
مرتضی با دل افروخته لاحول کُنان
مصطفی با جگر سوخته حیران و حصور
کوفیان دست به تاراج حرم کرده دراز
آهوان حرم از واهمه در شیون و شور
انبیا محو تماشا و ملایک مبهوت
شمر سرشار تمنا و تو سر گرم حضور
* حجت الاسلام نیر تبریزی
مفتاح جنَّت
ای رفته در قضای خدا ماجرای تو
غیرِ خدا که میرسد اندر قضای تو
ای رفته با دهان و لب تشنه از میان
آب حیات در قدم جان فزای تو
بیگانه از خدا و رسول است تا ابد
برگشته اختری که نشد آشنای تو
کردی چو در رضای خدا و رسول کار
باشد یقین رضای خدا در رضای تو
چندین هزار جامهی اطلس، قبا شود
فردا که آورند به محشر عبای تو
بربسته رَخت، کعبه و مانده قدم به راه
بهر زیارت حَرَم کربلای تو
ای دست برده از یدِ بیضا در آستین
مفتاح هفت روضهی جنت عصای تو
* بابا فغانی
ذکر حسین
آه از آن روز که در دشت بلا غوغا بود
شورش روز قیامت به جهان برپا بود
خصم چون دایره برگرد حرم شاه شهید
در دل دایره چون نقطهی پا برجا بود
جان به قربان ذبیحی که به قربان گه دوست
با لب تشنه روان میشد و خود دریا بود
تو مپندار که شاهنشه این درگه رزم
در بیابان بلا بیمدد و تنها بود
انبیا و رُسُل و جن و ملایک هر یک
جان به کف در بَرِ شه منتظر ایما بود
پرده پوشان نهان خانهی ملک و ملکوت
همه پروانهی آن شمع جهانآرا بود
در همه مُلک بلانیست به جز ذکر حسین
قاف تا قاف جهان، صوت همین عنقا بود
* حجتالاسلام نیر تبریزی
حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
شمشیر حق
قبلهی اهل وفا شمشیر حق
فارِسِ میدان قدرت شیر حق
بر حسین از یک صدای العَطش
دست و سر را کرد با هم پیشکش
دید عباس آن که دین را شد پناه
گشته قحطِ آب اندر خیمهگاه
زالعطش برپاست بانگ کودکان
آمد اندر نزد شاهِ انس و جان
کی شهِ بیمثل و بیانباز و یار
گشتهام در راه عقشت دستیار
ز ابر عشقت بر سَرَم بارش گرفت
کشتزار هستیام آتش گرفت
شاه فرمود ای علمدار سپاه
آفرینش را تویی پشت و پناه
رشتهی امکان تو را باشد به مشت
مر مرا خود هم تو یاری هم تو پشت
گفت از غیر تو دل برداشتیم
هر دو عالم را ز کف بگذاشتم
دست عباس ار نباشد صف شکن
بهر یاری تو نبوَد گو به تَن
سوی میدان بلا تازم سَمَند
نام خود تا چون عَلَم سازم بلند
در میان عاشقان پاک باز
چون عَلَم گردم به عالم سرفراز
خوش ز خون خویش از میدان جنگ
بازگردانم عَلَم را سرخ رنگ
گر نیفتد از بدن در عشق یار
دست باشد بر بدن بهر چه کار
سر که در عشقت نگردد پیش جنگ
سر مخوانش هست بر تن بارِ ننگ
سینه کز عشقت نشان تیر نیست
سینه نبوَد آن حصیر کهنهایست
رفتم اینک همّتی خواهم ز شاه
بلکه آرَم آبی اندر خیمهگاه
این بگفت و بحر جانش کرد جوش
شد به میدان، مشکِ بیآبی به دوش
* حاج میرزا حسن صفی علی شاه
حضرت علی اکبر علیهالسلام
اکبر سرافراز
پس بیامد شاه معشوق اَلست
بر سر نعش علی اکبر نشست
چهر عالم تاب بنهادش به چهر
شد جهان تا از قِران ماه و مهر
سر نهادش بر سر زانوی ناز
گفت کی بالید سرو سر فراز
ای درخشان اختر برج شَرَف
چون شدی سهم حوادث را هدف
ای نگارین آهوی مشکین من
با تو روشن چشم عالم بین من
این بیابان جای خواب ناز نیست
کایمن از صیاد تیر انداز نیست
خیز تا بیرون از این صحرا رویم
نَک به سوی خیمهی لیلا رویم
رفتی و بردی ز چشم باب، خواب
اکبرا بیتو جهان بادا خراب
* حجت الاسلام نیر تبریزی
داغ جوان
رسم است هر که داغ جوان دید، دوستان
رأفت برند حالت آن داغ دیده را
یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
و آن یک ز چهره پاک کند اشک دیده را
القصه هر کسی به طریقی ز روی مهر
تسکین دهد مصیبت بر وی رسیده را
آیا که داد تسلیت خاطر حسین
چون دید نعش اکبر در خون تپیده را
آیا که غمگساری و اندوه بری نمود
لیلای داغ دیده و زحمت کشیده را
بعد پسر دل پدر آماج تیر شد
آتش زدند لانهی مرغ پریده را
* جلال الملک
حضرت قاسم بن الحسن علیهالسلام
دُرِّ یتیم حَسَن
گوهر یکتای عشق دُرّ یتیم حسن
خلعت زیبای عشق، کرد به بَر چون کفن
غَرّهی غرّای او بود چو یک پاره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
به یاری شاه عشق، خسرو جم جاه عشق
فکَند در راه عشق، دست و سر و جان و تن
به خون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حُسن المآب، عیان به وجه حَسَن
به باد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشهی کین فتاد، ز ریشه سروِ چَمن
تا شده رنگین به خون، جعدسمن سای او
خورده بسی خون دل، نافهی مُشک خُتَن
هُمای اوج ازَل، به دام قوم دَغَل
به کام گرگ اجل، یوسف گل پیرهن
به دور او بانوان، حلقهی ماتم زدند
شاهد رخسار او، شمع دل انجمن
چه شمع در سوز و ساز، لالهی باغ حسن
خداست دانای راز، ز سوز داغ حسن
* غروی اصفهانی
حضرت رقیه علیهاالسلام
دختر سلطان دین
من آن شهزادهی ویران نشینم
رقیه دختر سلطان دینم
سه ساله نوگلی افسردهام من
ز دست ظلم سیلی خوردهام من
به دست کوچک و بخت بُلندم
درخت ظلم را از ریشه کندم
در این ویران سرا بسپردهام جان
که با ظالم نبندم عهد و پیمان
پدر میخواستم، دشمن ز بیداد
سر از جای پدر بهرم فرستاد
چو دیدم روی شه، از پا فتادم
سر بابا سر زانو نهادم
ز مژگان، گوهر و یاقوت سُفتم
یکایک دردهای خویش گفتم
بدادم شرح ایام جدایی
ره و کعب نی و بیآشنایی
پدر بعد از تو محنتها کشیدم
روی خار مغیلانها دویدم
ز پَس نزد پدر نالیدم از درد
مرا با خویش برد و راحتم کرد
نبودَم چون پذیرایی فراهم
نثارش جان خود کردم در آن دَم
چنان شوق پدر بُرد از سرم هوش
که خود را یک جهت کردم فراموش
به عالم گر حقیقت میپذیرید
ز قبر کوچک من پند گیرید
* شاعر گمنام علامه مجلسی
عشق بازی کار هر شیاد نیست
این شکار دام هر صیاد نیست
عاشقی را قابلیت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است
عاشق از معشوق اول سر زند
تا به عاشق جلوهی دیگر کند
تابه حدی که بَرَد هستی از او
سر زند صد شورش و مستی از او
شاهد این مدعی خواهی اگر
بر حسین و حالت او کُن نظر
روز عاشورا در آن میدان عشق
کرد رو را جانب سلطان عشق
بار الها! این سرَم این پیکرم
این علمدار رشید این اکبرم
این سکینه این رقیه این رباب
این عروس دست و پا در خون خضاب
این من و این ذکر یارب یاربم
این من و این نالههای زینبم
پس خطاب آمد ز حق، کی شاه عشق
ای حسین ای یکّه تاز راه عشق
گر تو بر من عاشقی ای محترم
پرده بر کش من به تو عاشقتَرَم
خود بیا که میکشم من ناز تو
عرش و فرشم جمله پا انداز تو
لیک خود تنها نیا در بزم یار
خود بیا و اصغرت را هم بیار
خوش بوُد در بزم یاران بلبلی
خاصه در منقار او برگ گلی
خود تو، بلبل، گل علی اصغرت
زودتر بشتاب سوی داورت
* ناصر قاجار
صحنهی کربلا
خُرَّم دلی که منبع انهار کوثر است
کوثر کجا ز دیدهی پر اشک بهتر است
نام حسین و کرب و بلا هر دو دلرباست
نام علی اکبر از آن دلرباتر است
رفتم به کربلا به سر قبر هر شهید
دیدم که مرقد شهدا مُشک و عنبر است
هر یک مزار مرقدشان چهار گوشه است
شش گوشه یک ضریح در آن هفت کشور است
پرسیدم از کسی سببش را به گریه گفت
پایین قبر حسین، قبر اکبر است
نزدیک نهر علقمه دیدم یکی شهید
گفتم چرا جدا ز شهیدان دیگر است
گفتا خموش باش که عباس نوجوان
منظور او ادب به جانب برادر است
رفتم به خیمه گاه شنیدم به گوش دل
آن جا فغان زینب مظلوم اطهر است
برگشتم از رواق و شدم وارد حرم
دیدم که چشم نوح نبی، جای حیدر است
* ناصر قاجار
آیهی نور
ای ز داغ تو روان خون دل از دیدهی حور
بیتو عالم همه ماتمکده تا نفخهی صور
ز تماشای تجلاّی تو مدهوش کلیم
ای سَرت سِرِّ انا اللّه و سنان نخلهی طور
دیدهها گو همه دریا شو و دریا همه خون
که پس ازقتل تو منسوخ شد آیین سرور
شمع انجُم همه گو اشک عزا باش و بریز
بهر ماتم زده کاشانه چه ظلمات و چه نور
دیرِ ترسا و سَرِ سبط رسول مدنی
آه اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور
تا جهان باشد و بوده است که داده است نشان
میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور
سر بیتن که شنیده است به لب آیهی کهف
یا که دیده است به مشکات تنور آیهی نور
قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت
حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور
غرق دریای تحیر ز لب خشک تو نوح
دست حسرت به دل از صبر تو ایوب صبور
مرتضی با دل افروخته لاحول کُنان
مصطفی با جگر سوخته حیران و حصور
کوفیان دست به تاراج حرم کرده دراز
آهوان حرم از واهمه در شیون و شور
انبیا محو تماشا و ملایک مبهوت
شمر سرشار تمنا و تو سر گرم حضور
* حجت الاسلام نیر تبریزی
مفتاح جنَّت
ای رفته در قضای خدا ماجرای تو
غیرِ خدا که میرسد اندر قضای تو
ای رفته با دهان و لب تشنه از میان
آب حیات در قدم جان فزای تو
بیگانه از خدا و رسول است تا ابد
برگشته اختری که نشد آشنای تو
کردی چو در رضای خدا و رسول کار
باشد یقین رضای خدا در رضای تو
چندین هزار جامهی اطلس، قبا شود
فردا که آورند به محشر عبای تو
بربسته رَخت، کعبه و مانده قدم به راه
بهر زیارت حَرَم کربلای تو
ای دست برده از یدِ بیضا در آستین
مفتاح هفت روضهی جنت عصای تو
* بابا فغانی
ذکر حسین
آه از آن روز که در دشت بلا غوغا بود
شورش روز قیامت به جهان برپا بود
خصم چون دایره برگرد حرم شاه شهید
در دل دایره چون نقطهی پا برجا بود
جان به قربان ذبیحی که به قربان گه دوست
با لب تشنه روان میشد و خود دریا بود
تو مپندار که شاهنشه این درگه رزم
در بیابان بلا بیمدد و تنها بود
انبیا و رُسُل و جن و ملایک هر یک
جان به کف در بَرِ شه منتظر ایما بود
پرده پوشان نهان خانهی ملک و ملکوت
همه پروانهی آن شمع جهانآرا بود
در همه مُلک بلانیست به جز ذکر حسین
قاف تا قاف جهان، صوت همین عنقا بود
* حجتالاسلام نیر تبریزی
حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام
شمشیر حق
قبلهی اهل وفا شمشیر حق
فارِسِ میدان قدرت شیر حق
بر حسین از یک صدای العَطش
دست و سر را کرد با هم پیشکش
دید عباس آن که دین را شد پناه
گشته قحطِ آب اندر خیمهگاه
زالعطش برپاست بانگ کودکان
آمد اندر نزد شاهِ انس و جان
کی شهِ بیمثل و بیانباز و یار
گشتهام در راه عقشت دستیار
ز ابر عشقت بر سَرَم بارش گرفت
کشتزار هستیام آتش گرفت
شاه فرمود ای علمدار سپاه
آفرینش را تویی پشت و پناه
رشتهی امکان تو را باشد به مشت
مر مرا خود هم تو یاری هم تو پشت
گفت از غیر تو دل برداشتیم
هر دو عالم را ز کف بگذاشتم
دست عباس ار نباشد صف شکن
بهر یاری تو نبوَد گو به تَن
سوی میدان بلا تازم سَمَند
نام خود تا چون عَلَم سازم بلند
در میان عاشقان پاک باز
چون عَلَم گردم به عالم سرفراز
خوش ز خون خویش از میدان جنگ
بازگردانم عَلَم را سرخ رنگ
گر نیفتد از بدن در عشق یار
دست باشد بر بدن بهر چه کار
سر که در عشقت نگردد پیش جنگ
سر مخوانش هست بر تن بارِ ننگ
سینه کز عشقت نشان تیر نیست
سینه نبوَد آن حصیر کهنهایست
رفتم اینک همّتی خواهم ز شاه
بلکه آرَم آبی اندر خیمهگاه
این بگفت و بحر جانش کرد جوش
شد به میدان، مشکِ بیآبی به دوش
* حاج میرزا حسن صفی علی شاه
حضرت علی اکبر علیهالسلام
اکبر سرافراز
پس بیامد شاه معشوق اَلست
بر سر نعش علی اکبر نشست
چهر عالم تاب بنهادش به چهر
شد جهان تا از قِران ماه و مهر
سر نهادش بر سر زانوی ناز
گفت کی بالید سرو سر فراز
ای درخشان اختر برج شَرَف
چون شدی سهم حوادث را هدف
ای نگارین آهوی مشکین من
با تو روشن چشم عالم بین من
این بیابان جای خواب ناز نیست
کایمن از صیاد تیر انداز نیست
خیز تا بیرون از این صحرا رویم
نَک به سوی خیمهی لیلا رویم
رفتی و بردی ز چشم باب، خواب
اکبرا بیتو جهان بادا خراب
* حجت الاسلام نیر تبریزی
داغ جوان
رسم است هر که داغ جوان دید، دوستان
رأفت برند حالت آن داغ دیده را
یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
و آن یک ز چهره پاک کند اشک دیده را
القصه هر کسی به طریقی ز روی مهر
تسکین دهد مصیبت بر وی رسیده را
آیا که داد تسلیت خاطر حسین
چون دید نعش اکبر در خون تپیده را
آیا که غمگساری و اندوه بری نمود
لیلای داغ دیده و زحمت کشیده را
بعد پسر دل پدر آماج تیر شد
آتش زدند لانهی مرغ پریده را
* جلال الملک
حضرت قاسم بن الحسن علیهالسلام
دُرِّ یتیم حَسَن
گوهر یکتای عشق دُرّ یتیم حسن
خلعت زیبای عشق، کرد به بَر چون کفن
غَرّهی غرّای او بود چو یک پاره ماه
قامت رعنای او شاخ گل نسترن
به یاری شاه عشق، خسرو جم جاه عشق
فکَند در راه عشق، دست و سر و جان و تن
به خون سر شد خضاب، صورت چون آفتاب
معنی حُسن المآب، عیان به وجه حَسَن
به باد بیداد رفت شاخ گل ارغوان
ز تیشهی کین فتاد، ز ریشه سروِ چَمن
تا شده رنگین به خون، جعدسمن سای او
خورده بسی خون دل، نافهی مُشک خُتَن
هُمای اوج ازَل، به دام قوم دَغَل
به کام گرگ اجل، یوسف گل پیرهن
به دور او بانوان، حلقهی ماتم زدند
شاهد رخسار او، شمع دل انجمن
چه شمع در سوز و ساز، لالهی باغ حسن
خداست دانای راز، ز سوز داغ حسن
* غروی اصفهانی
حضرت رقیه علیهاالسلام
دختر سلطان دین
من آن شهزادهی ویران نشینم
رقیه دختر سلطان دینم
سه ساله نوگلی افسردهام من
ز دست ظلم سیلی خوردهام من
به دست کوچک و بخت بُلندم
درخت ظلم را از ریشه کندم
در این ویران سرا بسپردهام جان
که با ظالم نبندم عهد و پیمان
پدر میخواستم، دشمن ز بیداد
سر از جای پدر بهرم فرستاد
چو دیدم روی شه، از پا فتادم
سر بابا سر زانو نهادم
ز مژگان، گوهر و یاقوت سُفتم
یکایک دردهای خویش گفتم
بدادم شرح ایام جدایی
ره و کعب نی و بیآشنایی
پدر بعد از تو محنتها کشیدم
روی خار مغیلانها دویدم
ز پَس نزد پدر نالیدم از درد
مرا با خویش برد و راحتم کرد
نبودَم چون پذیرایی فراهم
نثارش جان خود کردم در آن دَم
چنان شوق پدر بُرد از سرم هوش
که خود را یک جهت کردم فراموش
به عالم گر حقیقت میپذیرید
ز قبر کوچک من پند گیرید
* شاعر گمنام علامه مجلسی
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۵ ساعت 23:5 توسط یوسف
|
تو به هر حالي كه باشي ميطلب